شمارهی دوم/صفحه ده
داستان دنبالهدار...
ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت دوم:
باران دیشب گیاهان حیاط را جان داده و هنوز قطراتش روی برگها و گلبرگها مانده است. صبح زود از استنشاق هوای لطیف و تماشای زیبایی و طراوت فضا لذت بردم و حالم خیلی خوش شد.
_ کجا مهرو جان؟
_ با دوستم میرویم کتابخانه. باید پروژه را تحویل بدهم.
_ با کی میروی دخترم؟
_ گلرخ
_ گلرخ؟ او آدم مناسبی برای همنشینی با تو نیست.
_ هزار بار گفتهای. مجبورم. در یک گروه پژوهشی هستیم.
_ اصلاً نمیخواهد بروی!
_چه میگویی مامان؟! باز شروع کردی......
_ حالا چرا اینقدر خودت را عصبانی میکنی مگر من چه گفتم؟ نگرانت هستم.
_ نباش. نگرانم نباش.
_ صدایت را بالا نبر.
آن روز در را به هم کوبیدم و از خانه خارج شدم. گامهایم از عصبانیت طاق طاق صدا میدادند و من شاکی از زمین و زمان پیش میرفتم. دلسوزی نبود. مهربانی نبود. فداکاری نبود. برخورد مادرانهی مامان را میگویم. انگار میخواست سر من را شيره بمالد و من را یکجا بنشاند تا خودش با خیال راحت به کارهایش برسد. حالا کارهایش چه بود؟ خانه را مرتب کند و با بیحوصلگی دستمال بکشد، غذاهای ساده اما خوشطعم بپزد، تلویزیون بیند، خرید کند، عبادت کند و غر بزند. من هم با تمام این اوصاف سرم را که روی پایش میگذارم به رویاهای نچندان دور پرتاب میشوم. آغوشش برای من تیر خلاص است. تیری که به قلب تمام دلمشغولیهایم مینشیند. اما آنروز بغلش نکردم، شب که بازگشتم هم نه، فردایش هم نه اما ۱۶ روز بعد خودش آمد و به آغوشم کشید و من خوشبختترین آدم جهان شدم.
وسایل لازم پروژه را خودم خریدم. ذوقش را داشتم. ذوق پروژه نه بودن گلرخ. دلم میخواست زود تمام شود و من ریز به ریزش را برای بابا تعریف کنم و او با تمجید بشنود و لذت ببرد.
گلرخ فقط زحمت کشیده و آمده کتابخانه! دختر بدی نیست اما زیادی توی دست و بال پسرها میپلکد و یکجورایی پیک می ست و من از اینکه در مقابل او لیدی بوی به نظر برسم بدم نمیآید. پسرهای دانشکده خیلی زاغارتند. پیک نیک باغستان هم با آنها نرفتم. عصرها هم فقط دوبار بعد از کلاس آخر در چایخوری همراهیشان کردم. حوصلهی شوخیهای بیمزه و خندههای خنکشان را ندارم.
به کتابخانه که رسیدم گلرخ نبود. سر ساعت نیامد و من نگرانش نشدم چون حدسش را میزدم. مشغول مرتب کردن دستنویسها شدم و تایپ مطالب را برای ارائه و تحویل دستی به پایان بردم. درواقع کاری نمانده بود و فقط لازم بود گلرخ بیاید و اسمش را پایین کار کنار نام من بنویسد و تمام. همکاریش در بخش عملی خوب بود اما این قسمت را حسابی گند زد. چرا نمیفهمید کار گروهی ست؟ موقع بخش عملی هم بعضی وقتها بجای شراکت با من به دور و بر مشغول بود.
سرم را بلند میکنم و دور و برم را میگردم. نیست که نیست! تماس هم نگرفته پیغام هم نداده. بار و بندیلم را جمع کردم و زدم بیرون. دلم آب زرشک میخواست. بوفه تازهاش را داشت لیوانی خریدم و همینکه لب زدم جانم تازه شد. داشتم از طعم ترش و شورش لذت میبرد که گلرخ پیغام داد شارژ ندارد زنگ بزند و پایش پیچ خورده. نادیده گرفتم و به محوطه رفتم. نفسی عمیق کشیدم و از فضا و هوای بهاری لذت بردم. به یاد مامان افتادم و به او زنگ زدم. صدایم را شنید و خوشحال شد. گفت سر راهم برای شام نوشابه بخرم. صدایش را که شنیدم حال خوشم تکمیل شد. رژلبم را درآوردم و لبهایم را رنگ کردم کمی هم به گونهام مالیدم و راهی خیابان شدم. این مسیر همیشه پر تردد و محل آشنایی عشاق بود. با لبخند خیابان را پاییدم شاید کسی هم عاشق من شود که شد. مرسدسی مشکی با رانندهای نچندان دلچسب همراهیم کرد تا مجابم کند سوار شوم. یک لحظه از ذهنم گذشت کاش بجایش کس دیگری راننده بود مثلاً فرشاد پسر چشم نقرهای دانشکده که یک سالی جلوتر از ماست یا امیرجهان نوهی عموی پدرم اما بدم نیامد بعد از کمی طی مسیر و همکلامی سوار شوم که شدم.
_ بهتر نشد سوار شدی؟
_ قدم زدن هم بد نبود
_ جای خاصی میری برسونمت؟
_ نه میرم خونه
_ باشه با هم میریم
_ ممنونم
_چرا دست نمیدی؟
_ از تماس بدنی خوشم نمیاد با همه اینجوریم
_ ای بابا بده ببینم دستتو
_ وایسا پياده شم
_ چی شد؟ پیرزنی تو؟ چی چی گرا هستی؟
_ گفتم خوشم نمیاد و اذیت میشم
در ماشینش را باز کردم و همانطور نیمه باز نگاه داشتم تا مجبور شود بایستد که ایستاد و پياده شدم. چند قدمی دور نشده باز برگشت و سوارم کرد. به اصرارش به کافهای رفتیم و من را تا نزدیک غروب لبریز کرد. باورم نمیشد تا این اندازه بامزه و مهربان باشد. عاشقش نشدم اما ذهنیتم را گشود و رد خوشی از خود در دلم گذاشت. خود را فرداد معرفی کرد و کمی از خانواده و شغل و داراییش گفت. دست آخر هم با باکسی از شکلات من را جلوی خانه پياده کرد و رفت. او که رفت یادم افتاد ساعت را نگاه کنم و ناخودآگاه با خود زمزمه کنم وای ساعت ۸ شب است!
آن شب مامان شماتتم کرد و بابا فقط سرسنگین بود. گاهی با هم پچ پچ میکردند و گاهی بابا غر میزد. حق داشتند. آخرین باری که با پسری وارد رابطه شدم به آزمونم لطمه زد و دانشکدهٔ خودم را با هزار نذر و نیاز پذیرفته شدم.
مامان همچنان ناراحت بود و ول نمیکرد. با چه ذوقی ماکارونی پخته بود اما من به دعوت فرداد استیک و سس بشامل خوردم. نوشابه هم نخریدم و آن دو شامشان را با ترشی کلم خوردند. چه میشد مگر فقط یک شب بود. مگر یک شب بد گذشتن چه میکند؟ وسط بازخواست مامان یادم افتاد پنجرهی اتاقم باز است. دویدم و چفتش را انداختم. بعد هم هدستم را روی گوشهایم گذاشتم و جدیدترینهای آرمسترانگ را پلی کردم و خوابم برد. به حدی خوابم عمیق و راحت بود که پیغامهای پشت سر هم فرداد تکانم نداد و تا صبح در کما بودم.
کما!؟ بابا فقط بیست روز در کما بود و بعد هم برای همیشه رفت. رفتنش از کمایش خیلی دردناکتر بود. مامان آنقدر ضجه زد که صدایش دیگر درنیامد. ساعتها مینشیند و به میز مطالعهی بابا خیره میماند. خیره خیره خیره...
🦢 هلی آ

